سفر اربعین به عراق – قسمت آخر

خانه   سفرنامه عراق   سفر اربعین به عراق – قسمت آخر

 سفر اربعین به عراق – قسمت آخر

 

قسمت سوم و آخر سفرنامه رو براتون مینویسم و امیدوارم که مطالب به درد بخوری توش پیدا بشه . توی ثسمت دوم سفرنامه تا اونجا پیش رفتیم که روز بعد اربعین بود و بعد از اقامت توی یکی از خونه های حاشیه کربلا بیدار شدیم از خواب و آماده حرکت برای خروج از کربلا به کاظمین و سامرا . قصد داشتیم به گاراژ کربلا بریم که البته اینقدر جمعیت بود که همه جا گاراژ مقاصد مختلف شده بود و ما هم با یک ون راه افتادیم به سمت بغداد .

بیشتر کسانی که من دیدم کاظمین رو یه شهر میدونن . در صورتی که اینطور نیست . کاظمین در حقیقت یک محله از شهر بغداده به نام کاظمیه . اما خوب به دلایل نا معلومی جوری نشون داده میشه که انگار یک شهر جداست که اینطور نیست . در هر حال از کربلا تا بغداد حدود ۱۰۰ کیلومتر هست که البته باید زمان سفر رو با احتساب جاده پر ترافیک و گیت های بازرسی بین راه حدود ۲٫۵ ساعت تا سه ساعت بدونید .

جاده نسبتا خوبی داره اما خوب ترافیک در روز های اربعین زیاده و البته هرچی از کربلا دور تر میشید و به شمال این کشور میرید گیت های امنیتی بیشتری رو در راه میبینید . در گیت ها راننده موظف هست که چراغ داخل ماشین رو روشن کنه و چراغ جلوی ماشین رو خاموش . همینطور مسافر ها باید پاسپورت هاشون همراه شون باشه البته چندان سخت گیری در این مورد ما ندیدیم. در گیت ها به توجه به اینکه احتمال انفجار انتخاری زیاده , کیسه های بسیار بزرگ پر از شن در بین دو لاین قرار داده شده که در صورتی که یک ماشین منفجر بشه ترکش ها به ماشین های مجاور نرسه و خسارت کمتر بشه .

یک نمونه از کیسه های بزرگ خاک برای جلوگیری از ترکش انفجار

 

بعد از چند ساعت نزدیک بغداد شدیم و البته با شیطنتنت راننده ون مواجه شدیم که میگفت کاظمیه خیلی نزدیکه اما نقشه چیز دیگه ای نشون میداد و با نشون دادن نقشه بهش قهموندیم که بابا حواسمون هست و ما رو تا نزدیک محله کاظمیه برد . بعد از خداحافظی از همسفر های داخل ون هر دوی ما به سمت ورودی محله قدم زدیم و البته با غذای نذری که تعدادشون دیگه خیلی کم شده بود مواجه شدیم . برای ورود به محله باید گیت های بازرسی بدنی و … رو هم بگذرونید . وقتی وارد خیابان های اطراف حرم جوادین میشید مغازه های زیاد تری رو با پیاده رو های بهتری از مناطق دیگه شهر میبینید و تقریبا نیاز های شما رو برای خرید سوغاتی و … براورده میکنن .

خیابان های کاظمین منتهی به حرم

تقریبا عصر بود که به زیارت رفتیم و بعد ازاون دو انتخاب داشتیم . یک انتخاب خوابیدن در حرم و البته حرم هم سرویس ارائه میکرد . دوم استراحت در هتل . هتل ها قیمت های مختلفی داشت و همگی به حرم بسیار نزدیک بود. یک اتاق دو تخته گرفتیم و بعد از کمی استراحت من آماده قدم زدن تو خیابون های بغداد خارج از محله کاظمیه شدم . محله هایی که از حرم دور تر می شد از نظر جمعیت و امنیت به طرز شدیدی کاهش پیدا میکرد. حقیقت امر نتونستم بغداد رو به خوبی ببینم به خاطراطمینان نداشتن در مورد امنیت زیاد نتونستم از محله کاظمیه دور شم و با توجه به تاریکی هوا زودتر برگشتم به همون محله .

خیابان های بغداد

بعد از گشت زدن محدود به هتل برگشتم و با یک دور زدن توی بازار و خرید فلافلی که نه چندان خوشمزه بود بر خلاف فلافل های نذری , به هتل برگشتیم و تا صبح از خستگی به خواب عمیقی رفتیم . صبح برنامه ما این بود که بغداد رو به مقصد سامرا ترک کنیم , سال ۹۴ امنیت سامرا چندان مناسب نبود و دولت ایران به تکرر سفارش میکرد که به سامرا نرید اما خوب اون حس هیجان طلبی ما گل کرده بود و به دنبال خطر رفتیم .

حرم جوادین

ازونجا که با پرس و جو فهمیدیم گاراژ ون ها چندان از حرم دور نیست سعی کردیم با پیاده روی به اونجا بریم , در وسط راه با خرید چند تا نون شیرمال , در جستجوی چای بودیم که مغازه ی کوچکی پیدا کردیم که چای میداد . چای عراقی به شدت تیره و قوی هستش , تقریبا میجوشه و عطر چندانی نمیتونید توی این چای پیدا کنید . در استکان های کمر باریک , شکر نسبتا زیادی ریخته میشه و بلافاصله چای پر رنگ تا لب لب استکان میریزن . چای فوق العاده خوبی هست . جالب این بود که توی این قهوه خانه کوچک مردی رو دیدیم که وقتی فهمید ما برای زیارت اومدیم به اجبار نذاشت تا هزینه چایی رو پرداخت کنیم و به قهوه چی گفت خودش حساب میکنه که خوب لطف بزرگی بود به نظر من.

قهوه خانه ی کوچیک و مردی که لطف داشت به ما

بعد از رسیدن به گاراژ با مبلغ ۱۲ هزار دینار سوار بر ون شدیم که به سامرا بریم , ون کمی با تاخیر پر شد که خوب به خاطر اینکه مردم کمتری تمایل به ریسک کردن برای رفتن به سامرا رو داشتن. بعد از ساعتی استارت حرکت ما به سامرا خورد , به شدت تعداد گیت های امنیتی زیادی توی راه میدیدیم و البته جاده نسبتا خلوت که به سرعت ماشین اضافه میکرد . هرچی از بغداد دور تر میشدیم آثار جنگ و تخریب رو کناره های جاده میتونستید ببینید همینطور خونه هایی که تمام خالی بودن و به همون حالت رها شده بودن.

مخروبه های نزدیکی سامرا

تقریبا نزدیک سامرا شده بودیم و هر چند کیلومتر گیت های بازرسی که با دیدن ما مسافران ایرانی , سخت گیری کمتری داشتن و به راننده اجازه میدادن تا حرکت کنه اما به هر حال هر چند کیلومتر توقف های ده دقیقه ای داشتیم . حدودا بعد از ظهر بود که به سامرا رسیدیم . ابتدا از روی پل بلندی عبور میکردیم که البته ترافیک سنگینی از وسایل عبوری و نیروی های نظامی اونجا بود . به شدت وضعیت امنیتی بود . در همین حال و احوال بودیم که صدای وحشتناک یک خمپاره خوش آمد گوی ما به سامرا بود البته صداهای انفجار خیلی دور بود و تقریبا نمی شد چیزی دید و فقط شنیده می شد.

پل ورودی شهر سامرا

افرادی داخل ون بودند که سال قبل هم به عراق و سامرا اومده بودند و از اینکه این صداهای انفجار چیز های بسیار ساده ای هستند میگفتن . چرا که به گفته اون ها سال قبل تر حرکت هلیکوپتر ها و تیر اندازیشون و همیطور خمپاره هایی که به خیابان های اطراف حرم میخورد میگفتند. در هر صورت به عصر رسیده بودیم و وارد سامرا شدیم . شهر در هر حال شلوغ بود اما نه چندان زیاد . به سمت ورودی حرم رفتیم که خیابون های زیادی هستند که مشخصا مکان زندگی نظامی ها شده بودند و باقیشون هم کاملا تخلیه شده بودن آثار تیر اندازی و ترکش تا نزدیک ترین خونه ها و بلوکه های حرم دیده می شد که تصور اینکه چقدر تروریست ها به این منطقه نزدیک شده بودن و نتونستن بگیرنش سخت بود.

آثار تیراندازی بر روی بلوکه های اطراف حرم

وارد منطقه اصلی حرم که شدیم , مشخصا همه جی در حال ساخت بود . حرم بسیار منطقه امن کوچکی داشت , یکی از خیابان هایی که روبروی حرم بود , پر از ساختمون های هتل ها و فروشگاه های متروکه بود که واقعا دل آدم رو میسووزند . خیابان رو به حرم با بلوکه های بتنی بلند مسدود کرده بودند و پشت اون بلوکه ها فقط خیابون خرابه دیده می شد و روی پشت بام هتل های مخروبه سرباز هایی که چشم میکشیدن دور اطراف حرم رو . بعد از زیارت مختصری که کردم از زیر گنبد حرم خارج شدم و به سمت بلوکه های سیمانی و خرابه های پشتش رفتم هرچند که امکان عبور از بلوکه ها نبود , چند لحظه ای صدای صحبت های دو ایرانی رو میشنیدم که وقتی یکم جستجو کردم دیدم روی تراس یکی از هتل ها دو جوون ایرانی که مداقع حرم بودن در حال صحبت کردن بودن که البته وقتی متوجه حضور من شدن تقریبا مخفی شدن.

هتل های مخروبه روبروی حرم

بعد از گشت زدن اطراف حرم , منتظر موندم تا همسفرم زیارتش رو کامل کنه و به من محلق شه , اینطور که از اطرافیان فهمیده بودم بهترین کار این بود که در داخل زیر زمین حرم که سرداب نام داشت استراحت کنیم و از پتو و بالشتی که به ما میدادن استفاده کنیم تا صبح به سمت جنوب عراق و احتمالا مقصد آخر کربلا برگردیم اما خوب با اصرار بی جای همسفرم ازینکه حتما همین امشب سامرا رو ترک کنیم , نخواستم فقط منفی باشم و با اینکه میدونستم ریسک زیادی بود , از حرم خارج شدیم و به سمت گاراژ رفتیم , کاملا امنیت پایین حس می شد . سرباز هایی که توی گاراژ بودن به شدت استرس داشتن میتونستی از قدم زدن و نگاه کردن های اطرافشون بفهمی حتی بعضی سرباز ها که اسلحه نداشتن چاقو های نظامی شون رو لخت کرده بودن و توی مشتشون نگه داشته بودن. اونجا بود که به خودم و همسفرم لعنت فرستادم که چرا این کارو کردیم .

در هر حال بعد از کمی جستجو یک ون رو تونستیم پیدا کنیم که ما رو ببره به کربلا , مسیر تقریبا طولانی بود چرا که باید اول به بغداد میرفتیم و در وحله دوم به کربلا. شب سردی بود و ما حدود ۲۰ نفر داخل یک ون نشستیم و دو ون دیگه کل مسافرانی بود که میخواستن سامرا رو ترک کنن . هر سه ون به سفارش سرباز ها پشت هم حرکت کردیم . صدای انفجار و گاهی نور انفجار و تیراندازی توی دشت خیلی مظطرب کرده بود من رو به خصوص که صحبت های زیادی در مورد داعش و ترفند هاشون و حمله هاشون رو دو شب قبل با چند جوون که میزبان ما در کربلا بودند کرده بودم و خوب آمادگی ذهنی زیادی داشتم . ون های با سرعت تمام حرکت میکردن و ذره ای بینشون فاصله نمی افتاد . هر چند گاهی به یک گیت میرسیدیم که ترس روی توی وجود تمام اون سرباز ها میشد دید . واقعا هم خودم رو جای اون ها میذاشتم ترس زیادی داشت تنها چند نفر یه گیت بازرسی رو به عهده بگیرن . نوری وسط جاده نبود و فقط چراغ قوه داشتند و نمیدونستند که ماشینی که سمتشون داره میاد کی هست چند نفرن اصلا اگر تروریست باشن با همین چند نفر توی گیت میتونن از پسشون بر بیان یا نه و … در هر حال هر طور بود به بغداد رسیدیم , همه مسافر ها حس اضطراب رو داشتن و نمیدونم چرا همه ما رو انگار به اجبار داشتن میبردن . وقتی به بغداد و کمربندی اونجا رسیدیم جاده نور داشت همینطور جاده شلوغ تر شد و بر خلاف جاده سامرا هر چند گاهی ماشینی رو میدیدیم. حدود ساعت ۳ صبح بود که به کربلا رسیدیم. هوا به شدت سرد شده بود و البته حرم خلوت . وارد کربلا که شدیم اول زیارت کردیم با اینکه به شدت خسته بودیم . در همین حین بود که من همسفرم رو گم کردم و تلفنمم باتری نداشت تا باهاش در تماس باشم.  بعد از زیارت به دنبال جایی برای استراحت گشتم که مکانی رو تونستنم اجاره کنم تا چند ساعت بخوابم .

بین الحرمین

صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم به دنبال همسفرم گشتم و بعد از پیدا کردن ایشون و صرف صبحانه , فهمیدم ایشون تمایل داره مجددا بره زیارت و … که خوب توی اون تایم منم گشتی اطراف رو زدم . در ظهر اون روز اتفاقاتی بین من و همسفرم افتاد که به شدت من رو عصبانی کرد و باعث شد همونجا من تصمیم بگیرم از ایشون جدا شم . البته برنامه برگشت فقط تنها تصمیم هر دوی ما بود . ایشون قرار بر این شد به صورت هوایی از نجف به ایران برگرده و من هم بلیط پرواز اراک مشهد رو خرید کردم و قرار شد تا اراک رو به صورت زمینی برگردم.

خیابان های اطراف کربلا

عصر همون روز برنامه ریزی کرده بودم تا بعد از کربلا به نجف برم و بعد از نجف و زیارت جزئی به سمت مذر مهران و اراک حرکت کنم . ساعت پرواز من برای روز بعد ۲ ظهر به وقت ایران بود , همینطور از عصر احساس کردم که بیماری سرماخوردگی همسفرم رو منم گرفتم و اینکه بیشتر افراد در اونجا سرما خورده بودن , توی یکی از خیابان های اطراف کربلا سوار بر ون به نجف رفتم حدودا ۱۰ هزار دینار براش پرداخت کردم و بعد از چند ساعت در جاده ای که تا چند روز پیش پیاده میرفتیم , سواره برگشتم . جاده ای که دیگه از نور موکب ها و دکه ها خبری نبود و تنها کوه های آشغال به جا مانده رو میدیدید و تمام . به نجف رسیدم , تقریبا بیشتر کسانی که برای دوره اربعین اومده بودند برگشته بودن ایران و خلوتی توی شهر حس می شد . مجدد به زیارت حرم حضرت علی رفتم و با خرید دهین که یک نوع شیرینی عراقی هست به عنوان سوغاتی به سمت جلو حرم برگشتم تا با ماشین های اونجا به مرز برگردم که در راه با چند نفر از لبنان آشنا شدم و حرف زدن های ما به هتل اونها کشیده شد و تا نیمه شب سرگرم حرف زدن در مورد عراق , لبنان و ایران شدیم . زبان انگلیسی بسیار خوبی بلد بودند . لحظه ای به خودم اومدم و دیدم که دیر وقت شده , به سرعت به سمت جلو حرم که عموما اتومبیل های مرز مهران رو اونجا میدیدیم رفتم که با یک خیابون خالی مواجه شدم .

حرم حضرت علی

دیر وفت شده بود و هیچ ماشینی نبود از طرفی من حدودا ۱۰۰۰ کیلومتر تا اراک راه داشتم و این من رو به شدت ترسوند که از پرواز جا نمونم . حالم جسمی خوبی هم نداشتم و تب داشتم و شب سردی بود و از همینطور از استرس اینکه از پرواز جا نمونم کنار جاده نشستم تا شاید ون یا تاکسی ای برای مرز مهران رد بشه . حدود ساعت ۴ صبح بود که ونی اومد و سوار بر ون به سمت مرز راه افتادیم.  وفتی به مرز مهران رسیدیم ساعت ۸ صبح بود . مشکل بدتر این بود که ساعت ایران حدود ۱ ساعت از عراق جلوتر بود و وقتی مرز رو رد کردم ساعت ۹ صبح شده بود.

به سرعت کار های ورود به کشور رو انجام دادم و به سمت تاکسی و ها اتوبوس های ایرانی اومدم و به هرکسی میگغتم اراک چه حدودی میرسیم زمان رو حدودا هفت شب تخمین میزدن به خاطر برف و یخی که تو جاده بود. تقریبا مطمعن شدم که از پرواز هم جا میمونم . همینطور به خاطر شب زنده داری شب قبل و بیماریم به شدت حالم بد بود . تنها سوار یک ماشین پژو شدم تا به کرمانشاه بریم و کل صندلی عقب رو اجاره کردم تا بتونم کمی بخوابم اما چه خوابی که تب و لرز شدید اصلا نمیذاشت حالم ذره ای هم شده بهتر شه همینطور از طرفی نگرانی این که توی این برف و یخ بعد از کرمانشاه چه بلیطی برای مشهد پیدا کنم . مطمعن بودم با اتوبوس و این حالی که دارم به لقا اللله میپوندم . از طرفی بلیط قطاری نبود و در آخر بلیط هوایی هم نه از کرمانشاه و نه از اراک پیدا می شد. خنده داره اگر بگم , تو همین گیر و دار باتری تلفن من که تنها وسیله من برای اطلاع از فرودگاه و پرواز هاش و قطار و… بود باتری تموم کرد و خاموش شد . حدودای عصر بود به کرمانشاه رسیدیم . حال من به شدت بد بود و کنار جاده تصمیم داشتم به اراک برم دقیقا مغزم خوب کار نمیکرد چون اراک پروازم رو از دست داده بودم و دقیقا نمیدونستم چرا میخواستم برم اراک . همینطور کنار جاده بودم که جوونی نگه داشت و گفت داری میلرزی با این همه کاپشن و لیاس . گفتم مریضم . گفت من میرم تهرون و منم رو هوا پریدم تو ماشینش. واقعا به من لطف داشت و توی ماشین من رو با مایعات پذیرایی کرد تازه اونجا فهمیدم از شب قبل به خاطر دوندگی های زیاد و استرس پرواز هیچی نخوردم. چند ساعتی گذروندیم توی جاده و من گاه و بی گاه میخابیدم و از خواب میپریدم تا اینکه توی همدان پلیس اعلام کرد جاده بسته اس و اصلا نمیشه به سمت تهران رفت . دیگه قوز بالا قوز . تلفنم خاموش . حالم بد . پرواز رو از دست داده بودم آخرین هدفم این بود که برسم تهران چون مطمعنا باید یک بلیط بهتر پیدا میکردم که اون هم داشت کنسل می شد . راننده ماشین و همسرش به شدت اصرار داشتن که حالت بده بیا برو دکتر تو همدان اما خوب به خاطر یک خاطره بد برای یکی از دوستانم که اون هم تو شهر غریب آمپول پنی سیلین چینی زده بودن بهش و کلیه هاش به مشکل خورده بود و …. میترسیدم از اینکه برم دکتر.

این شد که بعد از خداحافظی با اون دو دوست نازنین , همدان پیاده شدم , اول غروب بود و باز هم خیره سر کنار جاده منتظر وسیله ای که شاید بتونه بره تو جاده . یک جوون دیگه ای هم مثل من منتظر بود و بهم گفت بیا بریم جلوتر ترمینال اتوبوس هست . همین کار رو کردیم . جوون خیلی تیز و باهوشی بود وقتی رفتیم داخل ترمینال گفتن اتوبوسی هم حرکت نمیکنه , در همین حال دیدم سریع رفت بیرون و یک ماشین گیر اورده بود که راننده اون ماشین فقط میخواست تنهایی به جاده نزنه . شروع به حرکت کردیم توی جاده . باد , برف و زمین یخ زده . کامل میشد حس کرد که جاده واقعا خرابه . نهایتا تونستیم تا شهری به نام فامنین بریم اونجا همگی فهمیدیم واقعا ادامه راه دیوانگی محض هستش . توی همون جا بود که به قدری حال من بد شد که وقتی در ماشین رو باز کردم افتادم روی برف و نمیتونستم از جام پاشم . اولین باری بود اینطور میشد برام . دو نفر زیر بغل من رو گرفتن و به مغازه ای که قصابی بود بردن و بهم فهموندن که حالم بده و باید به بیمارستان برم . بیمارستانی همون اطراف بود که من ر وبه اونجا بردن . چند ساعتی طول کشید که اونجا بودم و پا به پای من دو نفر دیگه که از محلی های فامنین بودن . پسری که فوق العاده با معرفت بود و تا زمانی که سرم و آمپول من تموم نشده بود از کنار من تکون نخورد. بعد هم من رو به زور به خونه خودشون برد . خونه ای گرممم و البته چند نفر دیگه که توی جاده مونده بودن هم اونجا بودند . شام فوق العاده ای برپا شده بود برای همه میهمانانی که تنها بسته بودن جاده باعث دور هم جمع کردنشون شده بود و بلافاصله بعد از شام جایی پهن شد برای همه و بلافاصله همگی به خواب رفتیم.

چشم به هم زدنی صبح شده بود و من حالم خیلی بهتر از سرم و تزریفات دیشب بود . هوا هم آفتاب شده بود و نوید باز شدن جاده رو میداد . بلافاصله همگی میهمانان آماده سفر شدیم و البته فوق العاده شرمنده از این همه لطف میزبانی که هیچ کدوم از ما رو نمیشناخت و هنوز که یک سال از سفر عراق من گذشته یک بار هم به مشهد نیومده که بتونم جبران ذره ای از اون لطف رو بکنم.

ساعت حدود ۱۱ صبح بود که اتوبوسی به تهران پیدا کردم و بعد از چند ساعت به تهران رسیدم . باز هم مشکل و این بار اینکه به خاطر مصادف شدن برگشت من با وفات امام رضا تقریبا هیچ بلیطی به مشهد پیدا نمی شد حتی اتوبوس . شاید باور نکردنی باشه که تونستم یک بلیط اتوبوس به چه سختی پیدا کنم و روز بعد صبح زود به مشهد رسیدم . تقریبا میشه گفت برگشت من تمامش زمینی بود و البته پر از داستان های جور و واجور . برای همینه که همون اول گفتم سفر اربعین بسیار سفر پرفشاری هست که باید اگر همسفری انتخاب میکنید ازش به خوبی مطمعن باشید.

پایان

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *