سفرنامه یزد – قسمت پنجم

خانه   سفرنامه یزد   سفرنامه یزد – قسمت پنجم

سفرنامه یزد – قسمت پنجم

 

سلام . میدونم , نوشته های بعضی از دوستان رسید و میدونم که توی نوشتن قسمت آخر سفرنامه یزد تاخیر بزرگی داشتم . چند مدتیه چند پروژه رو کنار کارم دارم عملی میکنم که باعث شده وقت خیلی چیز ها رو پر کنه . چاره ای نیست و این زندگیه . البته میدونم حق دارید و اگر کسی رسانه میشه باید حتما وظیفش رو به درستی انجام بده . امشب تصاویر رو آماده کردم تا قسمت آخر سفرنامه یزد رو بنویسم و سعی میکنم سفرنامه های دیگم رو با فاصله زمانی کمتر جلو ببرم . لذا از همتون میخوام که من رو عفو بفرمایید.

 

دیگه صبح شده بود و یزد منتظر من بود تا دوباره از خواب بیدار بشم و روز آخر رو اونجا بترکونم . از خواب پا شدم با دست و پا کردن یک صبحانه سریع آماده شدم تا ادامه دیدنی ها رو برم . نزدیک محل اقامت من آتشکده زرتشتی ها بود . تقریبا به فاصله هزار متر و تصمیم داشتم اول از همه برم اونجا و همینکارو هم کردم . ساعت حدودا ۱۰ صبح بود و با چشمانی گرد شده و تابلو که تا ده دقیقه پیش تر خواب بودم زدم بیرون . زرتشتی ها آتشکده های زیادی در یزد داشتن که هنوز هم در استان یزد تعدادیشون وجود داره . این آتشکده ای که من رفتم داخل شهر یزد بود و اگر شما بخاید بیشتر پا بگذارید میتونید به زیارتگاه چک چک که خارج از شهر یزد هس برید و البته یکی از معجزاتی که در دین زرتشت وجود داره رو هم اونجا بخونید و بشنوید . فاصله آتشکده چک چک تا شهر یزد حدود ۷۰ کیلومتر هست که من اونجا رو فاکتور گرفتم و به همین مورد داخل شهر یزد بسنده کردم . پس اگر مثل من حوصله کوبیدن این فاصله رو ندارید به آتشکده داخل شهر برید . عمارتی که شامل مبشه از یک حیاط و چند ساختمان کوچک و یک ساختمان مرکزی . قبل از ورود بلیط تهیه کردم و با دیدن عکسی که توی باجه فروش بلیط بود خدا رو صد هزار بار شکر کردم که در زمان مناسبی اومدم به یزد چرا که تصویر گواه صفی حدود ۵۰۰ متر بود که منتظر خرید بلیط بودن . حالا تصور کنید این جمعیت بخوان برن آتش رو که مهمترین قسمت این مجموعست از پشت یک شیشه دو متری ببینن . حالا عکس یادگاری گرفتن که بماند . 

ساختمان اصلی آتشکده

 

نمای ساختمان اصلی با اون نماد فروهر زیبا و ستون های سنگ فوق العادست . ساختمان عمر زیادی نداره . البته عمرش کم هم نیست حدودا سال ۱۳۱۳ کار ساختش تموم شده اما مهمترین موضوع اینجا که آتش هستش حدود ۱۵۰۰ ساله که روشنه و اون آتشه که باعث شده تا این آتشکده ارزشمند بشه . رسومی برای ورود به آتشکده هست که البته در اینجا کسی رعایت نکرده بود و البته کسی هم نمیگفت رعایت کنید . یعنی این رسومی که میگم فقط جهت اطلاع شماست پس نیازی نیست حتما اون ها رو اجرا کنید چون گردانندگان این آتشکده اجباری برای بازدید کنندگان نذاشته بودند. رسومشون اینه که مثلا شما باید با لباس روشن وارد بشید . پای برهنه و با کلاه سفید برای مردان و روسری سفید برای خانم ها که البته کمتر کسی این رو میدونه و اجرا میکنه . وقتی وارد ساختمان می شید میتونید کتاب های مقدس زرتشت و آیین اون ها رو که روی بنر هایی نوشته شدند بخونید و البته مهمترین قسمت آتشه که توی یک ظرف پایه دار برنجی قرار داره . مطمعنا که میدونید ریسک نمیکنن و جلوی دست و پا بذارنش پس پشت شیشه است و همیشه یکی مواظبشه که خاموش نشه . شاید بگید بابا تو که میگی این ساختمون عمر خیلی زیادی نداره پس چطور آتیشه ۱۵۰۰ ساله روشنه . خوب دلیلش اینه این آتیش بار ها جا به جا شده و انتقال داده شده . 

آتش که پشت شیشه در حال سوختنه

چند دقیقه ای رو صرف دیدن آتیش و خوندن اطلاعات کردم و البته چند دقیقه بیشتر رو صرف خیره شدن به یکی از مسئولان این آتشکده کردم که به چه خوبی کردار نیک داشت و در مقابل حملات برخی از هموطنان عزیز لبخند تحویل میداد . حملاتی که واقعا هرکسی رو ناراحت میکرد.  مثل ” مگه میخوایم آتیشو بخوریم بردین اون پشت ” یا بدون دانستن ذره ای اطلاعات که بابا اینام آتیش نمیپرستن یکی میگفت ” عه عه ببین ببین برای آتیش چه خونه ای درست کردن برید خدا رو بپرستید ” یا جملات دیگری که عموما از روی فقر ادب یا از روی فقر اطلاعات بیرون میپرید . خیلی جا خوردم که اون شخص همچنان لبخند داشت . چون زمانم کم بود سریع اومدم بیرون تا برم به مقصد بعدیم . 

طبق نقشه ای که چک کرده بودم نزدیک ترین مکان بعد از آتشکده یک مکان به نام آب انبار شش بادگیره یزد بود . آب انباری که توی یک کوچه به همین نام قرارداشت و بنای داخلی زیبایی باید میداشت. پس به راه افتادم و فکر کنم بعد از ده دقیقه پیاده روی بهش رسیدم . همینطور که بهش نزدیک میشدم یک چندتا عکس ازش گرفتم که پایینتر یکیشو آپلود کردم براتون.  در ها همه بسته و من مونده بودم که باید چه کنم که یکی از ساکنین گفت باید بری اون در زنگ بزنی.  منم همینکارو کردم . مگه کسی میومد بیرون . همینطور منتظر که آیا آویزون بمونم یا برم یک پیرزنی مهربان با تکه سنگی چنان دری برام زد و خودشم گوله در رفت که فرصت نشد ازش بپرسم صبونه چی میخوری اینقدر زووور داری مادر . خلاصه بعد نیم ساعت صاحب یا شاید مسئولش اومد.  میشد گفت تنها برخورد بدی که تو یزد داشتم اونجا بود . مسئولش اومد بیرون و یه نگاه اجمالی به من کرد و بعد سرشو کرد بیرون و اینور اونور کوچه رو دید و گفت تو تنهایی؟ گفتم آره چطور . گفت نمیصرفه تنها . گفتم خوب من رو دو نفر حساب کن و وقتی فهمیدم ورودیش ارزونه گفتم سه نفر حساب کن و ایشون همینطور که گردنش رو میخاروند و تکیه داده بود به در گفت نه نمیصرفه باید یه پنج شش نفری باشن . منم که تقریبا مطمعن بودم برای جمع شدن اون تعداد باید یه نیم ساعتی واستم گفتم باشه پس این مکان رو خط میزنم و این پا اون پا کردم که برم که طرف گفت از چی خط میزنی؟ منم که انسان خبیس و نامردی هستم و حرصم هم گرفته بود گفتم هیچی من خبرنگار یک مجله هستم که مکان های دیدنی یزد رو میبینم و در موردشون مینویسم و حالا بیخیال اینجا شدم چون نمیخوام خوانندگان مجله بیان و با شخصی مثل شما برخورد کنن . طرف که برقش گرفته بود گفت خوب اگر اونجوریه که بیا بریم ببین و منم چون کلا قیدشو زده بودم همونطور که دور میشدم گفتم نه دیگه اینجوری به درد نمیخوره و رفتم و آن مرد همچنان داشت پشت گوشش رو میخاروند و هی بو میکرد و دور شدن من رو میدید و منم داشتم کیف میکردم که شاید کمی تونسته باشم ناراحتش کرده باشم . همچین انسانی ام من خخخخ . اگه اون آقا این متن رو میخونه . آقا من همون خبرنگار مجله محبوبم . منو ببخش خخخخخ 

آب انبار شش بادگیر یزد از دور

 

خلاصه مقصد دومم هم بدون دیدن چیز خاصی تموم شد و راهی مقصد سوم شدم . البته چون بادگیر و آب انبار توی یزد زیاده , زیاد برام مهم نبود و فقط به خاطر عمق زیاد و تعداد بادگیر اونجا بود که میخواستم حداقل یه سری بهش بزنم . یادم نمیاد پیاده رفتم یا تاکسی گرفتم اما مقصد بعدی موزه آب بود . موزه آب نزدیک میدان امیر چخماغه و اگر اشتباه نکنم نبش چهار راه امیر چخماغه . موزه ای که از بیرون فکر میکنید چیز زیادی برای عرضه نداره اما وقتی رفتم داخلش دیدم نهههه واقعا می ارزه که ببینی . واقعا خوب نگه داری شده بود . از فضای بیرون خونه بگیر تا دیوار های داخل تراس ها و همینطور داخل خونه . یک خونه بزرگ با تعداد زیادی اتاق . یه گشتی توی حیاط زدم و با چند تا عکس اماده ورود به تک تک اتاق ها شدم.

نمای حیاط موزه آب یزد

راستی این رو حتما باید بگم که این موزه آب اسم دیگش خانه کلاه دوز ها هستش پس اگر شما هم قبل سفر مثل من اهل تحقیق کردن درباره دیدنی های مقصدتون هستید باید اینو بدونید که موزه آب و خانه کلاهدوز جفتش یکیه . 

داخل خونه دیدنی های زیادی داره . از اونجا که آّب در یزد یک عنصر بسیار مهم بوده و هست پس وسایل زیادی در مورد تاریخچه بدست آوردنش میتونید پیدا کنید . از وسایل ساخت آب انبار و انتقال آب بگیر تا وسایلی برای نوع تقسیم سهم آب و … از اون وسایل عکس نمیذارم براتون تا خودتون برید ببینید فقط تصویر یکی از راه های این خونه رو میذارم که به مسیر اصلی آب انبار متصل می شده و میشه که البته نرده گذاشتن جلوش چون میدونن عده ای پتانسیل اینو دارن که برن توش . پام رو کنار عکس گذاشتم ببینید چقدر کوچیک و تنگه . تقریبا ارتفاع ورودیش تا یک وجب بالای زانوی من هست و البته این ورودیشه و جاهای تنگ تری هم در بین راهش وجود داره که البته من ندیدم .

ورودی مسیر اصلی آب انبار

در این خونه هم سردخونه وجود داشت مشابه چیزی که براتون توی خونه لاری ها نوشتم و عکس گذاشتم اما خوب با تزئینات بهتر و بزرگتر که یک عکس ازش میذارم. در مورد سردخونه در قسمت قبلی نوشتم و اینجا یک اشاره کوتاه میکنم . برای سرد نگهداشتن میوه و انسان در فصول سرد استفاده می شد.

سردخونه که سرداب گفته میشه در اصل

زمان زیادی رو توی خونه کلاهدوز گذروندم و بعد از خوندن و دیدن و هم صحبت شدن با چند توریست دیگه تصمیم به رفتن برای تست فالوده یزدی کردم که در یکی از بازارچه های قدیمی یزد با سابقه ای حدود سه قررررررن قرار داشت . قبلا تعریفش رو زیاد شنیده بودم و تو برنامم بود حتما برم و مقصد بعدیم رو گذاشتم بازارچه خان . بازارچه خان مرکز اصلی ملیله , مس و ظروف مسی و انواع پارچه های سنتی هستش . مسافت زیادی تا موزه آب نداره . کلا من برنامه هر روز سفر رو به این شکل میچیندم که توی یک مسیر باشه همه مقصد ها و جوری نباشه مثلا یه بار برم بعد برم اون سر شهر باز برگردم این سر شهر . بابت همین یک مسیری درست میکنم که چون نزدیک بود پیاده به راه افتادم . کمتر از سه دقه بعد ورودی بازارچه بودم . داخل شدم و چون جای دقیق و به خصوصی توی جی پی اس نداشت با پرسیدن از اهالی پیداش کردم . دو تا میز ساده و پلاستیکی گذاشته توی مغازش و یک دیگ بسیار بزرگ که توش شربت و یخ و کلی چیز دیگست . با چندتا سوال فهمیدم درست اومدم و یک صندلی رو انتخاب کردم و منتظر فالوده آب دهنم رو قورت میدادم . فالوده شیرازی و کرمانی همیشه معروف تر از این فالوده هستند و من اولین باری بود که این فالوده رو میخوردم تمام مشتری هاش یزدی بودن و تمام اون مدت من تنها غیر یزدی بودم که اونجا نشسته بودم و یجورایی اون ها هم تعجب کرده بودن که این یارو چجوری اینجارو پیدا کرده . شبیه فالوده کرمانی هست طعمش البته هنر اون آشپز اینقدر خوب بود که اصلا طعم نشاسته رو نمیفهمیدم و خیلی خوب و عالی بود به قدری که دو بار دیگم توی همون روز برگشتم اونجا و بازم خوردم.

فالوده یزدی

 

بعد از صرف فالوده و مست شدن از طعم و خنکیش تو اون هوای گرم , نگاهی به کاغذ توی جیبم انداختم که از فرط دراومدن و برگشتن توی جیب مبارک حسابی مچاله شده بود.  مقصد بعدی حمام خان بود و دست به جی پی اس پیداش کردم . وقتی وارد میشید سالنی رو میبینید با حوض های کم عمق اما با عرض زیاد . شیشه های رنگی در سقف که نور رو رنگی رنگی میده داخل حمام.

حمام خان

 حمام خان حدود ۱۸۰ سال قدمت داره و در حال حاضر کاربری رستوران رو داره البته من به امید شولی رفته بودم که نداشتن . حمام خیلی حالت قدیمی نداره و همینطور وجود صندلی های مدرن هم اون رو بین دو قرن نگه داشته که سنتی باشه یا امروزی. البته شاید به خاطر توریست هاست که مجبور بودن صندلی بذارن این رو میدونم که خودمم وقتی مشتری هام میان ایران وقتی میبرمشون شام بخوریم و تخت ها رو میبینن که مردم چجوری نشستن رو زمین با چشمانی گرد هی تکرار میکنن نو ایرانین سیستم .  البته یک قیمتش به نام شاه نشین و یک تعداد نقاشی باحال هست که همون یه تیکه خیلی حس سنتی خوبی میده.

نقاشی های بالای شاه نشین

شاه نشین حمام

دیگه ظهر شده بود و چون شولی هم گیرم نیومده بود تو اما اگر بودم کجا ناهار رو بخورم و بعد برم به مقصد بعدیم که باغ دولت آباد می شد . خلاصه همینطور مونده بودم چه کنم که تصمیم بر این گرفتم که ناهار رو بعد از باغ دولت آباد میخورم و اول برم اونجا رو ببینم . ساعت حدودا یک و نیم شده بود و منم فکر نمیکردم زیاد دیدن دولت آباد طول بکشه که در اشتباه به سر میبردم . 

یکی از ساختمان های فرعی باغ دولت آباد

نیاز به تاکسی هست از بازارچه خان تاکسی رو گرفتم و بعد چند دقه جلوی باغ دولت آباد پیاده شدم . وقتی از دور دیدم یک باغ خیلی بزرگ رو کلا اون چیزایی که توی عکس ها قبل رفتنم دیده بودم رو فراموش کردم . این باغ اینقدر بزرگه که براش حتی یک برجک دیده بانی خشتی درست کرده بودن. ورودی رو که یادم نمیاد چه مبلغی بود پرداخت کردم و وارد شدم . باغ پر از درختای میوه بود که همچنان سرپا بود . و یکی از بزرگترین چیز هایی که آدم رو جذب میکرد حوض طویل این باغ بود . این باغ در حدود ۲۷۰ سال پیش با حساب کتاب خودم ساخته شده در حقیقت در سال ۱۱۶۰ هجری قمری که میشه حدودا ۲۷۰ سال پیش . در هر حال دارای چندین بخشه . اینور اون حوض بلنننند یک عمارت هست که به عنوان بخش بیرونی حساب می شده و قسمت اداره کننده خونه بوده که بلندترین بادگیر خشتی جهانه . این افتخار بزرگیه. خونه مال محمد تقی خان بوده که این خونه رو ساخته و جوری درست کرده که توی مسیر قنات باشه .

 

این عمارت که به عمارت هشت وجهی هم معروفه کاربرد های شبیه یک دفتر کاری امروزی رو برای صاحب خونه داشته و از اونجا امور روزانه رو انجام میدادن . در داخل زیر بادگیر یک حوض قرارداره که باد میزده به آب حوض و هوا رو سرد میکرده . همینطور پنجره های رنگی بزرگ در داخل واقعا خودنمایی میکنه . 

داخل عمارت هشتی

وقتی میگن خان اینجوریاس . یک اتاق هست که در پایین نظر شما رو بهش جلب میکنم . یک پنجره به این زیبایی و شما تصور کن حوض فواره آب و این پنجره و از اونطرفم یه مرغی بره ای چیزی میاوردن میزدی بدن . اصل کویت بوده . 

اتاق اصلی عمارت هشتی

حالا اگر شما میخواستی از قسمت بیرونی بری به قسمت اندرونی که مکان زندگی اهل منزل بوده باید یک چیزی حدود یک کیلومتر یا هزار متر از کنار اون حوض بلند بری تا برسی به اون عمارت اندرونی و این فاصله یجورایی یک حایلی بوده که حاشیه امن خانواده رعایت بشه با افرادی که از خارج به خونه رفت و آمد دارن.  هنوزم اون خونه اندرونی زندگی درش جریان داره و نمیدونم کی زندگی میکنه اونجا اما یک ماشین جلوش پارک بوده و استفاده کامل ارش میشد و یک کاغذ هم زده شده بود که منزل مسکونی لطفا درب ها را باز نکنید . جالبه فقطم به فارسی نوشته بودن با اینکه توریست انگلیسی هم خیلی اونجا بود . در هر حال چون مسکونی بود یک عکس از دور ازش براتون میذارم . چون عکس از نزدیک ازش نگرفتم و به نوشته شون احترام گذاشتم به عنوان یه حریم خصوصی اما خدا کنه یه تجدید نظری در مورد منزل مسکونی توی اون باغ که ثبت یونسکو هم هست بشه.

مسیر عمارت بیرونی تا ندرونی باغ دولت آباد

و در آخر یک اشاره هم به فواره های این باغ بکنم که دوستان اهل معماری بهتره در مورد کارکردشون از مسئولانش بپرسن که بسیار جالبه . در این باغ هم کافی شاپ و رستورانی تعبیه شده که به نشانه اعتراض استفاده ای ازش نکردم. دیگه کامل ظهر شده بود و منم گشنههههه به سرعت از باغ خارج شدم و با تاکسی رفتم به یک رستوران و یک ناهار توپی زدم و چون وقت کمی داشتم دیگه به هتل برنگشتم و مستقیم رفتم به محله فهادان . محله رو باز هم میخاستم ببینم . ازش سیر نمیشدم . همینطور میخواستم یکی از هتل های محله فهادان رو به اسم همین محله ببینم. پس راهی شدم و دوباره قسمت هایی که ندیده بودم رو دیدم و قسمت هایی رو که دیده بودم و بازم دلم میخواست ببینم رو دیدم . در آخرم با دیدن هتل فهادان به اتمامش رسوندم که تنها نکته خوبش دیدن بادگیر های پشت بام از نزدیک بود و همینطور درب اتاق های هتل سیستم قدیمی بود و شما باید با قفل های قدیمی درش رو میبستین که اقامت درش رو باحال میکرد. 

بادگیر روی پشت بام . محله فهادان

دیگه موقع رفتن آفتاب شده بود و منم حسابی خسته شده بودم . تصمیم گرفتم دیگه به هتل نرم و باز بیام بیرون و تصمیم گرفتم بیرون بمونم از اون طرف زودتر برم هتل که بخوابم و آماده شم برای خروج از یزد . با دیدن بار آخر همه چیز و خرید شیرینی های خوشمزه به عنوان سوغاتی برای دوستان و خانواده و زدن تو رگ یک شام زود هنگام تر آماده رفتن به هتل شدم . ساعت حدودا هشت شب بود و درگیر چک کردن عکسا و برنامه فردا و مقصد بعدی بودم که یهو از خواب پریدم دیدم صبح شده و لوازم رو به سرعت جمع کردم و کم کم از یزد زیبا خداحافظی کردم و حدود ساعت ده صبح از یزد خارج شدم به مقصد میبد که در شاخه خودش مینویسم . 

 

کجاها رو در این سفر ندیدم :

چند جا رو در این سفرنامه ندیدم که براتون مینویسم که شاید شما بخواید ببینیدشون . مورد اول : دخمه زرتشتیان هست که در گوشه شهره و مکانی برای قراردادن مردگان زرتشتی ها در قدیم بوده . مورد دوم : زیارتگاه چک چک که البته در حریم شهر یزد نیست و حدودا ۷۰ تا راه دارین تا بهش برسید . مورد سوم : ستاره شناسی در اطراف یزد بود که وقتش نشد برم . تور های نیم روزی هستن که میبرنتون سافاری و شن بازی و ستاره شناسی که جالبه در کنار باقی مسائل داشته باشیدش. 

 

امیدوارم این سفرنامه کامل و مفید واقع شده باشه و شوخی های من رو تنها به عنوان نمک متن پذیرا باشید. 

 

2 دیدگاه so far:

  1. مهدی گفت:

    سلام
    بعضی از تصاویر زیبای شما برای چاپ روی کاغذ A3 و استفاده در پادگان سربازی استفاده کردم

    امیدوارم که راضی باشید…

    باتشکر یک ایرانی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *