سفرنامه یزد – قسمت چهارم

خانه   سفرنامه یزد   سفرنامه یزد – قسمت چهارم

خوب امروز روز تعطیل رسمی وسط هفتست که مجالی داد تا بتونم بازم بنویسم از قسمت بعدی سفر یزدم . سفر یزد اینقدر گستردگی داشت و تیکه تیکه های باحال و هیجان انگیز داشت که اصلا دلم نمیاد از خیلیاش چشم پوشی کنم و یا فاکتور بگیرم. بگذریم . میتونید قسمت قبل رو درسفرنامه یزد – قسمت سوم بخونید. 

یک ساعتی به غروب آفتاب مونده بود اما خوب کویر لامصب اصلا این رو نشون نمیداد که باید آفتاب یواش یواش بره و انگار ساعت هنوز یک بعد ظهره و انگاری آفتاب وسط آسمون یزد جا خوش کرده . معطل نکردم و از نور استفاده کردم تا بخش دیگه ای از محله فهادان و خونه های تاریخیش رو ببینم . 

پس برنامم رو گذاشتم توی جیبم و راه افتادم دنبال یکی از تابلو هایی که روی دیوار خانه لاری ها رو نشونه رفته بود. یکم پیاده روی کردم تا بهش رسیدم.  خانه لاری ها , یکی از خونه های قدیمی یزد که نزدیک به ۱۱۰ سال پیش دوره قاجاریه ساخته شده بود. خونه ی خیلی بزرگی بود که از سردخونه و آب انبار بگیر تا اتاق آینه ها که به اونجاشم میرسیم . 

مبلغ ورودیش فکر میکنم ۳۰۰۰ تومان بود اگر اشتباه نکنم و وقتی وارد شدم با یه حیاط بزرگ و یه استخر وسطش مواجه شدم که دور تا دورش پر از  اتاق های مختلف بود . دیوار های بیرونی خیلی سخت و کنده کاری هایی بزرگ از بیرون و خیلی حساس و کنده کاری های ظریف و زیبا از داخل . تمامی در ها از شیشه های رنگی استفاده شده بود که از داخل اتاق جلوه بسیار بهتری داشت . شیشه های رنگی و ترکیب اون ها با هم هنوز هم توی یزد رونق زیادی داره . 

یکی از اتاق های خانه لاری ها

توی اکثر خونه های یزد شما علاوه بر بادگیر برای کاهش دمای اتاق ها یک سردخونه هم پیدا می کنید . البته اون زمانم این سردخونه بیشتر برای خونواده های مایه دار بوده و تو خونه های بزرگ شما این سردخونه ها رو میتونید ببینید. این سرد خونه ها عموما از تو حیاط یک درب دارن و با کلی پله تیز و بلند شما رو به حدود عمق ۸ متری زمین میرسونن. توی خونه لاری ها هم از این سردخانه بود که با کاربری آب انبار هم یکی شده بود . پس با احتیاط و سلام و صلوات رفتم پایین . از پله دهم و یازدهم کامل تفاوت دما رو حس میکردم . انگار یه کولر گازی اون پایین داره کار میکنه . وقتی رسیدم به آخر مسیر به یه اتاق کوچیک رسیدم که سکو هایی کنارش تراشیده شده بود برای نشستن و یک حوض وسطش که یه مسیر ورود و یک مسیر خروج آب براش تعبیه شده بود . هرچند با اینکه زمانی که من رفتم آبی وجود نداشت اما باز هم کاهش دما راحت حدود ۱۰ درجه بود و یجورایی شل شده بودم برگردم بالا برا همین یکم نشستم و تجدید قوا کردم. 

ورودی سردخانه یا آب انبار خانه لاری ها

البته فکر کنم برای تنبیه کودکان شر هم مورد خوبی میتونسته باشه اما خوب اگر بعد تنبیه بچه هه میتونسته زنده بیاد بیرون چون اگر درش بسته می شد و من اون داخل میبودم خیلی حس خفگی و احساس فضای تنگ میداد چه برسه به بچه . نه نه اصلا این کاربری به درد تنبیه نمیخوره خخخخ 

خانه لاری ها نشون از این داره که مردم اون زمان اهل فخر فروشی نبودن . چون وقتی تو حیاط این خونه وایمیستادم اصلا نمیتونستم بفهمم که داخل اتاق ها اینقدر کار شده  . اتاق آینه ها اتاقی است که سقف پر از تصاویر و آینه کاری هست که واقعا برای ۱۱۰ سال پیش یک کار شاق و مشتی حساب می شده از طرفی هم برای اندرونی بوده اما الان طرف دقیقا همون مبلغ داخل خونش برای بیرونش هزینه میکنه و نما میزنه که در قدیم یزد و شاید به نظرم حتی در روزگار حال یزد اینطور فخر فروشی ها بینشون رواج نداره برخلاف شهر من که همه دنبال نمای ایتالیایی و … هستند به جای امکانات کاربردی و زیبایی داخل خونه. 

اتاق آینه

یه چرخی تو تمام اتاق ها زدم و در آخر جلوی حوض این خونه و تختی که پایه هاش بر گوشه های حوض سوار بود فک انداختم . چرا که من با این همه قد و هیکل عمرا میتونستم برم روی اون تخت هرچند به خودم اجازه ندادم تست کنم اما تصورشم سخت بود چون ارتفاع خیلی زیادی تا زمین داشت . و راحت میتونم بگم اگر کسی میخواست یه فرمونه بره رو تخت بشینه باید پاشو تا ارتفاع ۱۵۰ سانتی متری میاورد بالا تا بره رو تخت که اگرم میتونست اینقدر انعطاف از خودش نشون بده فکر میکنم بعدش نیاز به استراحت و درمان داشت خخخ تنها نتیجه ای که ازش گرفتم این بود که احتمالا یه پله ای جلوی این تخت قرار داشته که حالا نیست .

حیاط خانه لاری ها و تخت نشیمن عجیبش

دور حیاط چیز های جالبی از اسناد قدیمی گذاشته شده که خوندنش خالی از لطف نیست . مدارکی در مورد دریافت مالیات از دوچرخه سوارای اون زمان و … باحاله اگر دوس دارید حتما یه چندتاشو بخونید  . یکمی دیگم تو اونجا چرخ زدم و تصمیم رو جزم کردم برم زندان اسکندر که تقریبا همسایه آقای لاری می شده یجورایی . با یکمی پیاده روی به ورودیش رسیدم . اینجا ورودیش ۱۰۰۰ تومن بود و برای خارجی ها فکر کنم ۵۰۰۰ تومن بود . مطمعن نیستم اما فکر میکنم برخی خونه ها دولتی اداره میشن مثل همین زندان اسکندر و کارمندانشم دولتی هستن مثل سربازی که مسئول کنترل ورودی بود. و خوب مزیت بزرگش این بود که قیمتش خیلی تفاوت زیادی با اون مکان های خصوصی تر داشت و ارزون تر بود ولی یک سری معضل هایی هم ایجاد شده بود که در ادامه میگم.

تلفنم باتری تموم کرده بود و من بدون دوربین نگران ادامه راه . خیلی جا خورده بودم چون تا به حال اینقدر ازش کار نکشیده بودم که تو چهار ساعت باتری تموم کنه . جی پی اس و اینترنت و دو سیمکارت و موزیک و عکس برداری و مکالمه و  … باعث شده بود پوستش کنده شه. پس یه پاور بانک با خودتون ببرید که لازمه حسابی. از سربازی که در اتاق ورودی بود و بلیط میفزوخت درخواست کردم که تلفنم رو به پریز اتاقش بزنه و من میام بعدا ازش میگیرم و ایشونم همینکارو کرد. منم رفتم توی حیاط کمی بشنیم و خستگی در کنم چرا که شونه هام یکم گز گز میکرد. مدت زیادی بود کوله ننداخته بودم مخصوصا این سفر که کوله رو خیلی سنگین کرده بودم و نگران گز گز شونه هام شدم. 

خدا روز بد نیاره . تا رفتم روی یک سکوی سنگی نشستم و کوله رو اومدم در بیارم دیدم آآآآآآآآآآآآخخخخ تمام پشتم و عضلاتش گرفته . به قدری گرفته بود و خنده و درد قاطی پاتی شده بود که داشتم یواش یواش میترسیدم نکنه روز اول سفر مشکلی پیش بیاد برام . استراحتم رو طولانی تر کردم و با یکم نرمش برای باز شدن عضلاتم سعی داشتم احساسم و بهتر کنم و با بند های کوله بازی کردم تا نقطه سقل رو بیشتر بیارم رو کمرم . هر چند کوله رو خیلی سبک کرده بودم و خیلی از وسایل توی هتل بود اما بازم اثرات فشار صبح کارشو کرده بود . خوب حالا که تلفنم قرار بود شارژ بشه پس طولانی شدن استراحتم زیادم بد نبود و با یک تیر دو نشون بود . از خلوتی اوضاع استفاده کردم و کوله رو توی حیاط گذاشتم و شروع کردم به قدم زدن توی زندان . البته با اینکه یزد سنتی تره و امن تره اما شما اینکارو نکنید یا اگر میکنید و برگشتید دیدید کوله تون نیست غصه نخورید. 

قدمت زندان اسکندر خیلی بیشتر از خانه لاری هاست چرا که حدود ۸۰۰ سال پیش ساخته شده . حالا داستانش چیه ؟ روایت ها زیاده براش و من نمیدونم کدومش راسته . اما داستانی که بیشتر تاریخ نویسان بر اون توافق دارند اینه که مکان اول از همه یه آرامگاه بوده و گنبد این مکان آرامگاه رو تشکیل میداده که ارتفاع خیلی خفنی هم داشت وقتی از داخلش به سقف نگاه میکردی . بعد نوه سازنده آرامگاه بعدا یک چاه بزرگ وسط حیاط کنار گنبد کنده و یه آب انبار و سردخانه درست کرده با یه خونه به عنوان خونه مدرس و مدرسه اش کرده اسمشم گذاشته مدرسه ضیائیه . حتما میگی برو بابا پس چرا اسمش زندان اسکندره !!! آهااا داستان این اسمم بر این اساسه که در زمان حمله اسکندر مقدونی از این مدرسه و اون سردخانه به عنوان یک زندان استفاده می شده و زندونیا رو میبردن اون پایین که به نظر من یارو کلی هم حال میکرده اون پایین هم سرد تر بوده هم آب بوده یه تیمپویی چیزی نیاز داشته تا بشه کویت براش. حال ما هم بر تاریخ احترام میگذاریم و من نمیتونم بگم این داستان راست بوده یا نه . 

تو حیاط زندان یکی دو تا مغازه بود که چیز های سنتی میفروختن که به نظرم باحال نبود همینطور تو اون سردخانه و زیر زمین با صحنه ای عجیب تر روبرو شدم . کافه سنتی ای با ارائه انواع نوشیدنی ها !!! بابا این ۸۰۰ سال عمر داره بعد نباید اینجوری ازش استفاده بشه . به نشانه اعتراض نه عکسی از اونجا گرفتم ( یکی نیست بگه برو بابا موبایلت خاموش بود عکس با عمت میگیرفتی؟ )  و نه اونجا واستادم و چیزی خوردم . همینطور راه میرفتم و شونه هام رو نرمش میدادم که دیدم یه خانومی از اون بالا سرشو کرد تو سردخونه گفت بیا کوله تو ببر گذاشتی اینجا . حالا من !!!! خانومه :|||| اون از کجا فهمید کوله مال منه!! وقتی رفتم بالا دیدم اوه چه شلوغ شده یهو اونجا و به لطف گروهی از خانم هایی که همون روز ورود من به یزد از تهران اومده بودن تا دیدنی ها یزد رو ببینن کوله من محافظت شده بود. گویا همین تابلو بودن کوله ام باعث شده بود تا از تو فرودگاه مهرآباد من رو یادشون بمونه و این شده بود که صاحاب کوله رو خیلی راحت گیر آورده بودن . اونها یه راهنما دست و پا کرده بودن که از یزد بود و اطلاعات زیادی میداد هرچند من تمایلی به این سبک و گرفتن راهنما ندارم . اما خوب تقریبا راهنماشون رو تخلیه اطلاعاتی کردم از مکان هایی که اطلاعات زیاد نداشتم . من چای داشتم تو کوله ام و اونا بیسکوئیت . بعد از یه صرف کوچیک و در میون گذاشتن تجربه ها خداحافظی کردم و کوله ام رو که حالا حدود ۱ لیتر به لطف خالی شدن آبجوش فلاسک سبک تر شده بود به شونه گذاشتم و راهی گرفتن تلفنم از باجه ورودی شدم . احساس بهتری داشتم و عضلاتم بهتر شده بود اما بازم تو فکر برنامم این بود تا بهترشون کنم که بعدا میگم .

تنها عکس از سقف گنبد زندان اسکندر | تزئینات دیوار ها تقریبا از بین رفته

 

 از اسکندر خونه اومدم بیرون و تو فکرم این بود که قبل غروب برم تو یه ارتفاعی و یه عکس مشتی بگیرم  . اما خوب هیچ کدوم از خونه ها اجازه این کارو نداشتم تو کش و قوس بود که تابلو ای رنگی رو تو یکی از کوچه های قدیمی دیدم با این مضمون اگر اشتباه نکنم ” کافه هنر , بلندترین نقطه برای عکس برداری از یزد ” منم با شتاب تمام پریدم تو اون مکان و از پله ها رفتم بالا . هم یک جایی بود برای خوردن چیزی و هم مکانی برای عکس برداری . ارتفاعش خوب بود واقعا و ورودیش هم حدودا ۵۰۰۰ تومن بود اگر یادم نرفته باشه . تا دلتون بخواد خارجی اونجا بود. اون بالا خیلی خونه ها رو میشد دید و بادگیر های فراوونی که تو شهر بود . آقتاب دیگه واقعا داشت یواش یواش میرفت از آسمون اما بازم مشخص بود اصلا دلش نمیخواست که بره  .

منظره محله های تاریخی یزد

 

از فرصت استفاده کردم و تا جا داشت با هر جور ژستی که فکر کنید عکس گرفتم از خودم که اونا رو فاکتور میگیرم و از عکس بالا به عنوان نمونه کار خدمتتون اسم میبرم . خخخخخ . اینجا یه خانواده فرانسوی رو دیدم که از فرط گرما پوستشون کنده شده بود و اینقدر مرد خانواده گرما زده شده بود که دقیقا شبیه لبو شده بود پوستش و نیاز به کمک داشت برای خرید یک لوسیون و نمیدونست چطور باید این رو بگه . خیلی جرات داشت چون فقط فرانسوی بلد بود و انگلیسی رو خیلی کم بلد بود و تو ایران بدون دونستن انگلیسی کارش خیلی گره خورده بود که حق هم با ایرانیاست. با یکم گپ و گفت و پیشنهاد خوردن شربت با تخم شربتی و … نوشتن درخواست لوسیون به فارسی روی کاغذ براش برای ارائه به داروخونه و … خداحافظی کردم و از اونجا هم خارج شدم و تصمیم گرفتم یه گشتی توی بازار جلوی محله فهادان بزنم و بعدش برم میدون امیر خماق چون حس میکردم شب باید یه برنامه توی اون میدون برگزار بشه حتما. 

توی مسیر یه آب انبار قدیمی دیدم که به صورت عمومی بود و یه جورای شاه آب انبار حساب می شد . تعداد پله هاش با تعداد پله های آب انبار های خونه ها قابل مقایسه نبود اصلا . راحت می شد گفت چهار برابر اون ها پله داره و دقیقا میری به اعماق تاریکی . پله های تیزی داره و پیشنهاد میکنم چند نفری برین داخلش چون اگر من اونجا میوفتادم یا حالم بد می شد مطمعن بودم تا چند روز بعد کسی اونجا نمیره چون نه فصل توریستی بود نه هیچ توریست خارجی جرات داره بره تو اون تاریکی و نه استفاده ای از آب انبار میشه که محلی ها بیان . راستش رو بخواید روز اول که رفتم تا وسطاش رفتم و برگشتم . فیلمشم دارم که شرمنامه هستش . اما فرداش که باز برگشتم تا آخرش رفتم و آخرش یک شیر که بسته شده بود دیدم . 

آب انبار شاه ابولقاسم

البته مطمعن نیستم که هنوزم درش باز باشه یا نه چون با یکی از محلی های یزد که صحبت میکردم میگفت برخی معتادا میرن اینجا و درخواست دادیم بیان درشو ببندن . برخی آب انبار ها توی یزد درشون بستس و امیدوارم این آب انبار به سرنوشت اون ها دچار نشه. توی راه سازه هایی هم بود که داشتن به صورت سنتی مرمت می شدند . مثل بنای زیر که واقعا در مقابلش احساس ضعف میکردم از بس بلند و بزرگ بود.

سازه ای در حال مرمت | مصالح سنتی رو جلوش میتونید ببینید

با یکم پیاده روی تو محله ها و خوش و بش با محلی ها یواش یواش داشتم از فاز محله فهادان دور می شدم . توی یزد خیلی ها به هم سلام می کنن . این موضوع توی این محله های سنتی خیلی به چشم میاد . شاید بیشتر از ۲۳ یا ۲۴ مرتبه بود که یهو دیگران بدون در نظر گرفتن سنشون نسبت به من که گاهی بزرگتر از من بودن و وظیفه من بود سلام دادن , بهم سلام و علیک گرمی میکردن که انگار چند ساله هم رو میشناسیم و این باعث می شد حس باحالی بهم بده . رسیدم به مسجد جامع یزد . مسجدی که دارای دو گلدسته به بلندی گلدسته های امیر چخماغ هست و البته آب انباری که از زیر حیاط مسجد میگذره و نمی شد کسی بره پایین آب انبار رو از نزدیک ببینه . اتاق ها و حجره های دور تا دور حیاط هر کدوم برای کاری مذهبی در نظر گرفته شده بودن و کلا فضا سنتی نداشت و هنوز کاربری زیادی داشت . 

کمی هم اونجا استراحت کردم و به دلیل شلوغی زیاد بازار که سر و صداش از توی مسجد مشخص بود از رفتن به بازار صرف نظر کردم هر چند که من علاقه زیادی هم به ملیله و پارچه و … جز مسی جات مثل سماور ذغالی ندارم . و تنها بازاری که در یزد رفتم , زیر یک بازارچه قدیمی بود که طرف سه قرن فالوده میداد دست ملت که تو قسمت بعدی میگم برین پیشش فوق العاده بود. 

یواش یواش باز شونه هام شروع به درد گرفتن کرده بودن و به خاطر گرمای هوا و خیس شدن پشتم به خاطر همجواری با کوله به فکر خرید قرص از داروخونه برای اسپاسم شدم . پس تصمیم گرفتم برم هتل یه استراحتی بکنم و کوله رو سبک تر کنم و یه لباسی عوض کنم که از شدت گرما خیس شده بود . همینکار هم کردم و با چای و کیک خودم رو پذیرایی کردم و بعد یه دراز کشیدن کوتاه رو تخت آماده رفتن به میدون امیر چخماق و یه شام توپ و خرید قرص شدم. راه افتادم به سمت یه داروخانه و دکتر عزیز با یک لهجه یزدی دو ورق قرص متفاوت بهم داد که واقعا دمش گرم تا آخر سفر قرصا رو مصرف میکردم چون تو آخرای سفر وضعیتم در وزن بار تو شهر های دیگه تغییر کرده بود که تو سفرنامه های خودش میگم دقیقا قرصاش روز آخر سفر تموم شد و وقتی برگشتم مشهد و چون قرصشو نداشتم روز بعد از اتمام سفر کل بدنم دوباره گرفت که حقم داشت آخر سفر بیشتر از ۳۰ کیلوبار داشتم که همش رو پشتم سوار بود و از سی سانت بالاتر از سرم شروع می شد و تا پشت زانو ادامه داشت .

رسیدم به میدون امیر چخماق . شلوغ بود و بیشتر محلی های یزد بودن تا توریست ها. کناره های مسجد فضای جلوی حجره ها جای مناسبی برای فرش پهن کردن محلی ها و نشستن دور هم هستش یه تراس کوچولو و وی آی پی بود که تعداد این تراس ها کم هم نبود . خبری از جشن یا چیز دیگه ای نبود هرچند تو ایران انتظاری هم نمیشه داشت. فقط چون در این میدون چند شهید هستن مراسمی دعا خوندن بود براشون که یه عده هم روی فرش های پهن شده نشسته بودن و اون خواننده دعا رو همراهی می کردن. میدون به خاطر نور پردازیش زیبا شده بود . گوشه ای نشستم و تکیه ای به دیوار دادم . زیباییش تو چشمم بود و با یک موزیک سنتی و چای خوش عطر و کیک از خودم پذیرایی کردم و بعدشم با توتون تازه رسیده از لطف دوستانم و آتیش زدن چپق ام و چند پک زدن بهش مراسم رو تکمیل کردم . توی یزد کمتر کسی رو دودی میبینید . کمتر دست کسی پیپ و سیگار دیدم همینطور خدا رو شکر کلا توی شهر نه سرویس دادن برای قلیون دیدم نه خود قلیون . چه بهتر از بوی گند سوختن مواد شیمیایی زده هستم در کل .

میدان امیر چخماق در شب اول

یکم اون جا نشستم و از منظره و لهجه یزدی ها لذت بردم . یزدی ها آدمایی اجتماعی و سنتی هستن . البته در برابر غریبه ها کمی محافظه کارن که اقتضای پیشرفت جامعه است . اهل خوش و بش و خانواده ان و اینو از خنده ها و شوخی های بلند بلندشون می شد فهمید. یواش یواش یاد سیر کردن شیکمه افتادم  . رستورانی اون اطراف نبود فقط یه فست فود بود که تراس خوبی با منظره امیر چخماق داشت که منم انتخابش کردم . که میشه گفت متوسط بود و بعد از صرف شام با خرید چند بطری آب تاکسی گرفتم برای هتل. یزد آبش زیاد مناسب نیست مخصوصا اگر بیمار خوردن آب های تصفیه ای شده باشید . پس اگر حساسیت در این مورد دارید و اگر تعدادتون زیاده یه بطری ۱۹ لیتری میتونه سفرتون رو کامل جواب بده . ساعت نزدیک ۱۱ شب بود و با هزینه ای کوچیک رسیدم به مقصد . تاکسی دربست در یزد ۴۰۰۰ تومان بود و فقط تو مسیر های بلند و پرت متفاوت می شد . 

روی تخت هتل دراز کشیدم و مشغول دیدن عکس هایی که گرفتم شدم و برنامه هایی که فردا اجرا کنم . قرار بود دو روز دیگه یزد رو ترک کنم و روز اولم بی نهایت عالی بود . در همین عوالم بودم که دیدم صبح شده و آفتاب تو صورتمه . ساعت ۹ صبح بود و من مرده بودم از شب قبل . ادامه سفرنامه یزد در قسمت پنجم.

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *