سفرنامه یزد – قسمت سوم

خانه   سفرنامه یزد   سفرنامه یزد – قسمت سوم

 

سلام . از اینکه نتونستم زودتر بیام واقعا شرمندم و امشب هرطور شده بخش سوم رو کامل براتون تعریف میکنم و بعد میخوابم. قسمت دوم رو میتونید در اینجا بخونید . 

 

ساعت حدود چهار عصر بود آفتاب همچنان وسطای آسمون و میتابید به خونه های خشتی و بهشون حسابی جون میداد . کوله به پشت با یه آهنگ کلاسیک سبک کانتری و قدم زنان به سمت مقصد اول , محله فهادان . میدونستم که محله فهادان از میدون امیر چخماق راه داره پس راه افتادم سمت امیر چخماق و چون فاصله زیادی نبود پیاده رفتم تا هم شهر و ببینم و هم برای شام بتونم یه رستوران پیدا کنم . یزد رستورانای کمی داره نسبت به مشهد که هر جا رو میبینی یه فست فودی رستورانی چیزی بازه اما یزد خیلی کمه و اونام که بازن زیاد اکتیو نیستن و مثلا پوستم کنده شد تا شولی بخورم. بگذریم . توی راه چیز های جالبی میدیدم و از بعضیاشون عکس میگیرفتم . مثل همین میدون مارکار که پیدا کردنش پدرم و درآورد.

 

میدون مارکار

 

بعد از یکی دو تا عکس از این میدون دیگه معطل نکردم و دوان دوان به سمت میدون امیر چخماق حرکت کردم تا از یک کوچه قدیمی که یه آب انبار و زورخونه توش بود عبور کنم و برم به سمت فهادان . توی راه چیز های جالب همه جا بود . چندتاشو اینجا براتون میذارم. 

یکی از کوچه های یزد | به ناودانی توی دیوار دقت کنید !!

 

بعد از گذشتن از چند کوچه و بازار سنتی یواش یواش میتونستم گلدسته های بلند امیر چخماق رو ببینم 

کوچه سنگ فرش زیبای منتهی به میدان امیر چخماق

بعد از تجدید دیدار کوتاه از امیر چخماق به سمت کوچه دیگری رفتم که دقیقا مقابل همین کوچه که به سمت میدون امیر چخماق میره هست . ده قدم که داخل کوچه رفتم اولین مکان برای دیدن رو پیدا کردم . یه زورخونه که زیرش آب انباره و توی اون گود زورخونه جوری طراحی شده که هوای سرد آب انبار میزده تو اون گود زورخونه تا سرد بشن ورزشکارا البته الان که دیگه آبی نداره اما خوب یکی آب میپاشید زو طبقه پایینتر تا یکم سرد شه اون گود . 

به دل من زیاد ننشست اما خوب برای آگاهی هم شده توضیحش میدم اول از همه که چند تا پله رفتم پایین به زورخونه رسیدم 

زورخونه روی آب انبار | توی گود یه سری پنجره چوبی قهوه ای هست که سرمای آب داخل آب انبار میاد از اونجا

یه طبقه پایین تر از این زور خونه که با حدود ده پله میرسیدی بهش یک دایره مانند بود که طاقی طاقی بودش و چیزی توش نداشت جز پنجره هایی دایره ای به آب انبار اصلی و پنجره هایی به گود زورخونه  . و البته یه گوشه اش هم یک شیر داشت که یکی با پاشیدن آب روی زمین سعی داشت تا گود زورخونه رو سرد کنه . 

طبقه زیرین زورخونه . میتونید اثر آب رو ببینید که سرماش میرفت بالا که گود بود.

آب انبار اصلی | از پنجره طبقه زیر زورخونه قابل مشاهده بود اما چند سالی بود که به خاطر ریزش امکان ورود بهش نبود.

زمان زیادی رو اونجا نگذروندم و به سرعت با یه تشکر از زورخونه و مجموعش خارج شدم و بعد از مسئول فروش بلیط پرسیدم که فهادان رو دارم درست میرم به این طرف؟ گفت آره اما خیلی راهه ها . منم هرچی تو جی پی اس ام نگاه میکردم میدیدم چیزی نیست یک چیزی حدود ۱٫۵ کیلومتره و تو دلم میگفتم بابا اینکه فاصله ای نیست اما بعدش فهمیدم اون چیزی که تو جی پی اس زده فهادان دقیقا چهار راه ورودی بهشه که باز از اون چهار راهم یه چیزی حدود یک کیلومتر راه مونده بهش و تازه فهمیدم نه راست میگفت راه زیاده و این جی پی اس نامرد دومین بار بود که منو ترکوند. خخخ . خلاصه طبق جی پی اس من اول فهادان یه چهار راهی بود که روش پر از تابلو بود و دقیقا خلاف جهت جی پی اس من میگفت محله های تاریخی سمت راست اما جی پی اس میگفت سمت چپ و من بهش دوباره اعتماد کردم و منو سربلند کرد . 

چهار راهی که میره به فهادان . اگر به سمت چپ این ساعت برید فهادانه

 

 

یکی از بادگیر های اطراف فهادان

ساعت نزدیک ۵ شده بود و من معطل نکردم و به سرعت رفتم به سمت فهادان زیبا . اولش یه بازار جلوشه و البته مسجد جامع . البته فهادان رو میتونید هم از راست بازار برید هم از مستقیم که من از سمت راست رو پیشنهاد میدم . پیشنهاد میکنم قبل از ورود به فهادان یک روزنامه یا تقویم با خودتون ببرید چون اینقدر غرق میشید که حتما هی باید به تقویم نگاه کنید و ببینید نه هنوز سال ۱۳۹۴ هستی . وقتی وارد محله فهادان شدم کلا برنامه ای که داشتم برای دیدنی های این محله رو فراموش کردم فقط و فقط از اینور به اونور میرفتم و سر هر بچه چهار راهی که میرسیدم فقط یکی رو انتخاب میکردم و میرفتم توش . اینقدر هیجان زده شده بودم که اصن نمیدونستم به کجا میرم و از کجا سر در میارم اما فقط میرفتم و هی به تلفنم نگاه میکردم میدیدم نه هنوز تو تاریخ غرق نشدم . خخخ . 

یکی از دالان هایی که به کوچه بقل راه داشت

قسمت های زیادی از محله سرپوشیده بود

همینطور بین این کوچه ها میرفتم و تند تند عکس میگرفتم . کلا خونه های تاریخی برنامم و هرچی تو برنامم بود یادم رفته بود فقط سر هر دو راهی یا سه راهی یا چهار راهی یه طرف که فاز خشتی بیشتری میداد رو انتخاب می کردم و توش قدم میزدم و کیف میکردم . که یهو رسیدم به یه فضای باز که عکسش رو پایین گذاشتم . نمیدونستم کجام و چجوری از اونجا سر درآوردم اما مهمم نبود. 

فضای بازی که داشتن قسمت هاییش رو بازرسازی میکردن | فهادان

 

دیگه هیچی تو این محله حس نمیکردم . همه چی فوق العاده بود.  جالبه که قسمتی از محله فهادان هنوز ساکنین خودش رو داره و گوشه کنار این محله ساباط ها و کوچه های تنگی رو میتونید ببینید که میرسه به خونه های خشتی با حیاط های پر از درخت سبز که سر از دیوار درآوردند و تو پشت دیوار یه تخت چوبی و یه حوض آبی رو تصور میکنی و مست میشی از لذتش. یکی از فرضیه در مورد ساباط های یزد اینه که برای جلوگیری از حمله دست جمعی استفاده میشده . اگر نمیدونید ساباط چیه باید بگم همون طاقی هایی که تو کوچه ها هست و طولش چند متری بیشتر نیست . قبل تر این ساباط ها رو میساختن تا اگر لشگری حمله کرد نتونه با اسب بتازه تو شهر و مجبور بشه از اسب بیاد پایین و این سرعت عملش رو بگیره . 

مورد دومی که استفاده از ساباط ها بوده بحث بستن الاغ و اسب زیر اون ها و کاهش دمای بدن حیوون ها و رهگذر ها . اما ساباط پایین خیلی کوتاه بود ارتفاعش حدودا ۱۶۰ سانت بود . نمیدونم در طول تاریخ اینطور شده یا نه . میتونید تو عکس ببنید که سقف تا سینه من بود و این سوالی شد که چرا اینقدر کوتاه ه ه ه یا شاید من زیادی بلندم .

ساباط کوتاه قد | گوشه کنار فهادان

یکی از بهترین اتفاقات این بود که تو زمانی که من رفتم خیلی خلوت بود و با خیال راحت میتونستم از هر جا میخوام عکس بگیرم و حسابی حال کنم . البته یزد یکی از مقصدای خوب توریست های کشور های دیگست که می شد گفت جز من و چند نفر دیگه باقی همه خارجی بودند و برخی تنها و برخی گروهی و برخی با راهنما توی این محله ها میچرخیدن . یکم توی فضای باز چرخیدم و دوباره ساباط ها شروع شدن . 

سنگ فرش بسیار مرتبی بود که نشون از رسیدگی به این شهر داشت | فهادان

اینم یکی از ساباط های بلند | محله فهادان

 

 

همینطور از این کوچه به اون کوچه بدون هیچ مقصدی میرفتم و مست لذت بودم که یواش یواش دیدم رسیدم به محله مسکونی که چند تا پیرزن با لحجه یزدی در یه خونه نشستن و دارن با هم صحبت میکنن . منو دیدن تعجب کردن چون کمتر گردشگری اینجوری خودشو تو این محله گم میکنه که به اونجا برسه . اونجا بود که جی پی اس به دست شدم و راه برگشتمو پیدا کردم . 

یکی از بادگیر ها تو محله مسکونی که هنوز مورد استفاده بود.

و البته چند چیز دیگه هم توجهمو جلب کرد که میتونم براش حدس هایی بزنم اما نمیتونم دقیق بگم چی هستن اگر کسی میدونست بگه تا اضافه کنم. 

مثل عکس زیر که فکر میکنم یه چیزی شبیه لانه پرنده هست که برای دوری از گرما براشون درست شده. یک فرورفتگی داخل دیوار و یک چوب به شکل عکس زیر داخلش . معلوم نبود چیه 

به خاطر چوب داخلش احتمال میدم برای پرنده ها ساخته شده

 

بعد از خروج از محله مسکونی چشمم به تابلو های تو محله افتاد که هر کدوم یک خانه تاریخی رو نشونه رفته بود و آدرس میداد . ساعت حدودا ۶ عصر شده بود و منم اصلا رو برنامم نرفته بودم جلو که مهمم نبود به جاش به فکرم اومد که این یک بار اومدن به این محله حیفه کلا و باید یک بار دیگم بیام و دفعه بعدی رو برنامه میرم جلو اما فعلا که اینجام یه چند جایی رو ببینم بعد برم سمت قسمتای دیگه شهر یزد . برای شهر و منظره شب میدون امیر چخماق برنامه داشتم و تو فکر اینم بودم که برم هتل و یه چیزی بخورم یا نه که اول از همه دیدن چند جا رو که رو تابلو ها نوشته شده بود رو انتخاب کردم پس بند کوله رو محکم تر کردم و د برو که میری .

 

ادامه سفرنامه یزد در قسمت چهارم 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *