سفرنامه یزد – قسمت دوم

خانه   سفرنامه یزد   سفرنامه یزد – قسمت دوم

 

خوب الان که مینویسم باروتون نمیشه که داره بیرون طوفان میاد . نزدیک خونم در فاصله ۲۰ متری یه آتیش خفن رو آتیش نشانی داره خاموش میکنه و من اومدم که امشب بنویسم قسمت دوم رو و پوزش بابت تاخیرم . قسمت اول رو میتونید در اینجا ببینید. 

 

رسیدم به یزد . یک فرودگاه ساده و نقلی . کلی واستادم تا بارام رسید و کوله رو برداشتم و جی پی اس تلفن رو هم روشن کردم که خودمو پیدا کنم و یواش یواش از سالن اومدم بیرون که بی شک میتونید حدس بزنید با چه صحنه ای روبرو شدم . سیلی از راننده تاکسی هایی که هر کدوم مقصدی رو پیشنهاد میدادن و هر کدوم قیمتی . از اونجایی که در پست چرا کوله ؟!! خدمتتون گفته بودم که من وقتی میرسم به یه جای جدید باید حتما یکم پیاده روی کنم تا فضای اون محیط جدید رو درک کنم . پس با جوابی نه به راننده ها راه افتادم یکم قدم بزنم و البته مطمعن بودم طبق نقشم فرودگاه یزد تقریبا توی شهره . یکم که قدم زدم دیدم نه خیر . کوله هه سنگین شده انگار آب کشیده . هوا هم گرممممممم با اینکه هنوز خرداد نرسیده بود اما دمای هوا به ۴۰ درجه رسیده بود راحت . برای اولین بار بادگیر رو روی پشت بوم یه خونه دیدم و واقعا برام جالب بود چنین چیزی و برای چند دقیقه کلا کوله و گرما رو فراموش کردم اما در آخر دیدم نه نمیشه انگار که زیاد پیاده روی کرد و بسنده کردم حالا مگه میتونم تاکسی گیر بیارم؟ از  محل تجمع تاکسی ها دور شده بودم و کلی به خودم بد و بیراه میگفتم که گرم بودی جو گرفتت حالا دهنت صاف شده.

تو همین داستانا بودم که یه موتوری جلوم واستاد و با لهجه یزدی تعارف کرد که منو برسونه . جالب بود توی ذهن من و ذهن خیلی از کسایی که میرن یزد این هست که اول برن میدون امیر چخماق . من ایده ام این بود که اول از همه برم اونجا . موتوریه هم دقیقا همین رو گفت . گفت بیا بالا ببرمت میدون امیرچخماق . منم با کمال میل پریدم بالا موتور طرف حالا سه نفره داشتیم رو موتور میرفتیم . چرا سه نفر؟ بله من تنها سفر میکنم اما یه کوله هم قد خودمم که اندازه یه آدم وزن و لنگر داره پشتم چسبیده بود . موتوریه طفلی که لاغر اندام بودبه زور پاشو رو زمین نگه داشت و گاز موتورو گرفت و من سرخوش از اینکه رسیدم به یزد زیبا.

طولی نکشید که به میدان امیر چخماغ رسیدیم . میدونی که اول از همه دو تا گلدسته بلنننننندش تو چشمت میاد و بعد نزدیک تر که میشی میبینی میدون شبیه میدون نیست . یه جورای از سمت راست مسجد امیر چخماق و از سمت چپش لاین برای عبور ماشین باز کردن. میدونستم که قبلا امیر چخماغ از همه طرف محصور بوده که خوب بعد گذشت زمان به این حالت در اومده . گوله پریدم از موتور پایین و همینطور که سرم سمت مسجد بود به راننده موتور گفتم امر کن ؟ دیدم میخنده منم یه لبخندی زدم و گفتم امر کن چقدر تقدیم کنم؟ که گفت شما مهمانی من نمیتونم ازتون پول بگیرم !!!! یعنی اولین برخورد با یه یزدی اینجوری تموم شه خیلی میچسبه به آدم چون ابتدای کار نشون داد که گرفتار مادیات نیست براشم مهم نیست و از اون فراتر شاید مسیرشو کج کرده یا وقت گذاشته که من رو ببره تا این میدون و این ارزش بزرگی برای من داشت . به رسم ادب یه سوغاتی کوچولو از شهرم بهش دادم و خداحافظی کردیم. حالا ساعت حدود ۱ ظهر شده و خورشید دم گلدسته های مسجده . 

میدان امیر چخماق

 

حتما میدونی که یکی از بزرگترین چیز هایی که آدم رو تو معماری تحت تاثیر قرار میده بحث محصور شدگیه که نسبت ارتفاع سازه به مساحته . تو یه وجه از این میدون که شبیه میدون نبود مسجد بود که با اون ارتفاع واقعا حس محصور شدگی رو به انسان انتقال میداد و این یعنی واقعا هنری داشته کسی که اون زمان رفته همچین گلدسته هایی رو درست کرده . 

اینم من با لبی خندون :دی و نمای مشتی از مسجد

 

خوب بیرون مسجد رو دیدم و البته داخلش نرفتم چون میترسیدم زمان از دستم در بره میرم داخل و یهو بعدظهر بیام بیرون . پس فعلا بیرون موندم و یکی از نماد های شهر یزد رو وارنداز کردم البته از پشت میله . ” نخل ” اگر بری یزد انواع و اقسامش رو تو اندازه های مختلف میبینی . شهر پر از نخله البته نه با اون مضمونی که تو ذهنته که نخل خرماست نه . این نخل برای مراسم مذهبی هستش و روز عاشورا بلندش میکنن که البته نخل میدون امیر چخماق رو دیگه اجازه نمیدن بلندش کنن . رفتم سمت نخل که یه پیرمرد که از پشت میله ها داشت با نخله صحبت میکرد توجهمو جلب کرد . این نشون میداد که هنوزم رسوم اسلامی تو این شهر زیاده که البته وقتی منو دوربین به دست دید سریع جبهشو عوض کرد هر چند من نمیخاستم خلوتشو به هم بزنم یا ازش عکس بگیرم اما خوب گویا اونجا سر خر شدم برای اون بنده خدا 

نخل میدون امیر چخماق . از چوب و بست های آهنی درست شده بود

داشتم نخل رو نیگا میکردم که شیکمم فریاد زد بابا تو مسلمون نیستی مهرداد . من گشنمه . حالا اینو چطور ساکتش کنیم . هوا هم گرم و من هنوز فکری برای اسکان نکردم و هیجانمم از اونور قل قل میکنه . خلاصه رفتم یه گوشه ای کوله ام و درآوردم تا اون کاغذایی که تو قسمت اول گفتم رو ببینم و شماره تماس مکان های انتخابیم که نوشته بودم رو بزنگم و یه مکان مناسب اکی کنم برای خودم که خدا نیاره زد و یادم افتاد ای وااااای کل پاکت کاغذ هام که از جاهای دیدنی که باید برم . هتل ها . تور های یک روزه اطراف و … همش رو روی میز اتاق خواب جا گذاشتم . ای بابا . حالا چیکار کنم چیکار نکنم به فکرم رسید زنگ بزنم داداشم و بگم برو کلید رو از زیر گلدون بردارو  برو رو میزم از همه کاغذا عکس بگیر بفرست واسم . اون طفلی هم دید چاره ای نداره همینکارو رفت بکنه اما خوب تا اون برسه خونه من دو ساعتی گذشته من چیکار کنممممم . 

 

یه سری اینور اونوری چرخوندم که چشمم افتاد رو کاغدایی چسبیده شده رو دیوارا که پره از خانه اجاره ای . سوییت . نمیدونم خانه سنتی و … چون الویتم گرفتن یه سوییت سنتی بود به یکی از شماره ها زنگ زدم . یک جوون یزدی با لهجه خیلیییی غلیظ اونور خط بود . ازش سوییت خواستم و گفت تنها دو نفره دارهو چون من تنها بودم بهم تخفیف داد . حوصله زنگ به یکی دیگه رو نداشتم از طرفی هم همه چیش به راه بود از کولر و مکان خوب …  پس اجارش کردم برای دو روز فقط ازش شرط گرفتم که مکانش رو توی جی پی اس بزنم تا ببینم واقعا وسط شهر هست یا نه . که وقتی چک کردم دیدم آره واقعا وسط شهره . کلا یزد خوبیش اینه خیابوناش به هم نزدیکه و جز یک چند محله که از مرکزشهر دوره باقی نزدیک به همه . دوباره تماس گرفتم : 

من :  آقا قبوله من میخوامش سوییت رو فقط بگو چوجوری بیام خیابون کاشانی

+ اون : بیا میدون ملکاد

– کجااااا؟

– میدون معلکار

– چیییییی؟؟؟؟ 

– میدون معدباددددددد 

– باشه باشه میام . 

گوشی رو قطع کردم اما بازم نفهمیدم چه میدونیه رفتم تو جی پی اس ام تا ببینم تو خیابون کاشانی چنین میدونی با چنین اسمی یا شبیه این اسم داریم که دیدم نخیرررر همونجا یه رهگذر رو دیدم گفتم آقا این میدون معدباد نزدیک خیابون کاشانی کجاست؟ گفت بابا میدون مارکار نه معدبااااد . تازه فهمیدم اوه اوه لهجه یزدی اگر غلیظ بشه هیچکی نمیفهمه . جالبتر از اون این بود که طرف نذاشت برم گفت میرسونمت و باز هم موتور سواری مجانی که واقعا خوشحال شدم از این مهمون کردن یزدیا . با کلی پرس و جو سوئیت رو پیدا کردم ساعت نزدیک سه شده بود و من ناهار نخورده بودم که فقط وارد شدم یه سلام علیکی کردیم و کلید رو گرفتم . سوییت سرد . تمیز . سرویس بهداشتی و آشپزخونه تکمیل و صد البته زیبا و سنتی. 

سریع قل قلیم رو ( نوعی وسیله برای ساختن چای در طبیعت ) روی گاز گذاشتم و یک چای توپ با کیک زدم اما نمیدونستم برای ناهار چیکار کنم . کجا برم . کدوم رستوران کدوم فست فود که با یه حساب سر انگشتی دیدم همه رستوران هایی که رجیستر شدن و آدرسشون رو دارم از من خیلی دورن و احتمال داره این موقع هم غذا ندن از آخر به این نتیجه رسیدم برم سوپر مارکت جلوی سوییت و ماست و کره و هندونه کلی خرت و پرت بگیرم و با تن ماهی های توی کوله ام و برنجایی که آورده بودم یه پلو ماهی توووپ بپزم . همینکارم کردم و بعد از یه استراحت آماده ورود به شهر شدم ساعتم ۴ رو رد کرده بود و من آماده دیدن شهر. به لطف برادر تمام برگه هایی که نوشته بودم رو با واتس آپ برام فرستاد . یزد تو بیشتر محله هاش اینترنت سیمکارت LTE , 3G هستش و از نظر اینترنت خیالتون راحته . حالا دیگه برنامه روزشمارم رو هم داشتم و  کوله رو سبک ترش کردم و لوازم مورد نیاز رو برداشتم و راه افتادم به سمت اولین مقصدم . محله فهادان . 

قل قلی ( تصویر مربوط به سفر یزد نیست تنها برای دیدن یکی از رفقام و درک بهتره کلمه قل قلی عکس رو گذاشتمش تو برحی مناطق اسمای مختلفی داره )

 

ادامه سفرنامه در قسمت سوم 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *